تبليغاتX
ازخاموشی ستاره هابترسید.

ازخاموشی ستاره هابترسید.

اگر آسمان ابری است مپندارکه ستارگان مرده اند.ستارگان جایی درزندگی ما,درنزدیکی ما,در روح زمان جاریند.

بهانه هایم...

 

"مهربانا "تو را سپاس که هنوز "آسمان مال من است"پاک و بي دريغ...و زميني که صبورانه مرا به وصل بي نهايت تو مي برد...

چه بيتابم ...

بيتاب!

 

هوای ِتو...

 هوای ِ بودن‌ِ تو

                               ديوانه‌ام می‌كند.

 باور می‌كنی كه ديگر دلتنگی وُ درد چاره ساز ِ شبهای ِ من نيستند؟ 

من وُ همزادم،

                          از نام ِ تو

                                             هزاران هزار ترانه ی ِمستی ساخته ايم،

 اما همه هيچ!

                                  همه بيهوده!

 باور كن كابوس‌ ِ اين قناری های ِ قريب

 غم‌ ِ غربت                                                

                                                      يا بی‌قراری ِ غروب نيست.

قفل وُ قفس همه بهانه اند،               

                                 تعبير ِ خواب ِبا تو بودن را مي خواهند.

چشمانت راز آتش است

و عشق ات پیروزی آدمی است

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوش ات

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

و گریز از شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم می کند

 

حقيقت تنهايي آدمي؛ عرياني  آشفتگيهاي ذهني اوست.عرياني واقعيت اوست. وما روزهاي رفته را از دست داده ايم.بهمين سادگي.بهمان راحتي كه آدم با آنهمه توصيه و حرف و نصيحت و...ميوه ممنوعه را چيد.گاهي فكر ميكنم كه خدا انسان را براي خودش خلق كرد تادر تنهايي بزرگ خود كسي را داشته باشد كه از جنس خودش باشد و به تماشايش بنشيند ..

خدا تشنه عصيان بود وآنهمه فرشته هاي جورواجور هيچكدام عرضه عصيان نداشتند واز آنهمه تنها شيطان  ياغي شد.چراعاشقترين فرشته؟!.چون به حقيقت آدمي آگاهي داشت.

وآگاهي نشانه رنج است.دانستن نه اينكه توانايت نميكند ...نه  ..دانستن ترا شكنجه ميدهد  بيقرارت ميكند وعاشقت ميسازد.شيطان آگاه بود به توانايي آدم.واو كه عاشقانه هایش را در بيقراريها ي روح ناآرامش به پيشگاه خدا ميسرود طغيان پيشه ساخت.او خدا را تنها براي خودش ميخواست و با آمدن آدمي ديگر خدا تنها مال او نبود باحضور رقيب در دابره عشق ورزي .خلوت انس محبوب به مخاطره میافتد.و شيطان اينرا مي دانست.واو حتي پس از طغيان خدا را به بزرگي خدا ياد ميكندوبه خود او سوگند ميخورد.

.من فکر می کنم..پيش از آدمي؛ شيطان ميوه ممنوعه را چيده بود.اوتشنه دانستن بو د.  انسان تشنه خداو خدا تشنه عارف. خدا آدمی را برای خودش می خواست تا عریانی واقعیت خویش را در او  پیدا کند.و از روح خود در او دمید و گوشه ای از خود خودش را در او ودیعه نهاد.کاری که پیش از آن و پس از آن برای هیچ کسی نکرد.این بود که به كه به محافظه كاران تسبیح در دست زاهد مسلك تشنه بهشت رو كرد و گفت چيزي را مي دانم كه شما نمي دانيد

 

انسان همه چیز داشت ولی نداشتن یک چیز رنجورش میساخت...جاودانگی ومی ترسید که با مرگ.خدا را که همه داشته هایش بود از دست بدهد.و او  كم كم تشنه جاودانگي شد.و شيطان در كمين آدمي وآگاهتر از او به خودش؛انسان را تشنه دانستن كرد ... چه حقيقت تلخي كه گاه براي از بين بردن دشمن يا رقيب اورا تشنه آگاهي از نداشته هايش كنيم و بنوعی تشنه دانستن ....

واو-شیطان-ميدانست كه آدمي دوستدار خداوند است درست مثل خودش.او مي خواست انسان را از ميدان بيرون كند تا دوباره خود به خدا نزديكتر شود.

و...ناگهان آدمي ميوه ممنوعه را چيد.......حالا يكي مغضوب زمان شد:شيطان  ...ويكي مغضوب زمين :آدم         و خدا همه چيز را از انسان بازستاند.اما نه .. او بزرگوارتر بود كه آنچه را بخشيده باز پس گيرد.او دوباره به انسان بخشيد و اين بار  گوشه اي از تنهاييش را.....

.

وسالها گذشت ....و سالها ميگذرد وحالا اگر روز مرگيها امانمان دهد تنهاييمان را بهتر مي فهميم.حالا هر وقت دچار آن رگ پنهان رنگها كه مي شويم كه بيرنگي محض است دلمان براي پر كشيدن دلتنگ ميشود

.حالا تشنه مرگيم تا دوباره به اوبرسيم عجيب نيست؟!از مرگ ميترسيديم ومغضوب زمين شديم وحالا از تنهایي ميترسيم و تشنه مرگ ... دلمان كه ميگيرد اگر روز مرگيها امانمان دهد مي فهميم كه خدا بزرگ است

...بزرگتر از تنهايي هايش

اگر روز مرگيها امانمان دهد....

 


 

نوشته شده توسط سروین در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 10:19 موضوع | لینک ثابت


 

 


 

نوشته شده توسط سروین در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 6:42 موضوع | لینک ثابت