
اعتراف می کنم!
همیشه از آخر نبودن تو ترسیده ام
از اتفاق رنجیدنت
از دوباره خواب ندیدنت
از تنهایی سیاه ترانه هایم
از سکوت ممتد نفسهایم
از خودم !
از تو !
آنقدر بچگی کردم
تا مجبور شدی به پرسیدن سال تولدم
باورت نشد
خندیدی و گفتی :
خانمی شدی برای خودت
خندیدم : برای خودم ؟
خندیدی !! خندیدی !! خندیدی !!
اعتراف می کنم !
گاهی از تکرار خنده هایت ترسیده ام
از تامل و فکری که می کنی
از نگاههای کش دارت
از بزرگیت ، صبوریت
از تحمل دستهای سخاوتمندت
از خودت !
از من !
اعتراف می کنم !
من ، ساده به دنیا آمده ام
و این بی انصافی است .



اشکهایم
نگاه هایم
حرفهایم
و سکوتم
نه
هیچ یک اثری نداشت
همه بی اثر بود
می رود
بدون نگاهی
و من فکر می کنم
و به یاد می آورم
روزی را که گفت " من هستم،تو هم باش "
نگاهی می کنم
من هستم
اما او........
می نشینم
در کورسوی کوچه ی تنهایی
روزها به صبر
شب ها به انتظار
گذر زمان
گذر عمر
گفتند چون می گذرد غمی نیست
گذشت
اما با غم
گفتند این نیز بگذرد
گذشت
اما سخت
حال چه کنم
به چه شوقی
به چه امیدی
گذرعمر را تماشا کنم
در انتهای کوچه ی تنهایی



من دراین خلوت دلگیر
جان می سپارم امشب
تقسیم می کنم سکوت را
با سکوت...
وتو درآنسوی این شب
با غم ها بیگانه
می گریزی از یاد من
شاید اما در خیالت
یاد من می شکفد
من ولی در این خیالم
که در چشمهای خسته ات
امروز شادی کجا بود...؟


سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانهی تنها ! دل تنگ !
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامهی جان را مدران !
مکن ای خسته ، درين بغض درنگ
دل ديوانهی تنها ، دل تنگ !
پيش اين سنگدلان ، قدر دل و سنگ يکیست
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکیست
ديدی ، آن را که تو خواندی به جهان يارترين
سينه را ساختی از عشقش ، سرشارترين
آن که میگفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دلازارترين شد ! چه دلازارترين ؟
نه همين سردی و بيگانگی از حد گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ !
دل ديوانهی تنها ، دل تنگ !
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زيستهای ، سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون ، رنگ
دل ديوانه تنها ، دل تنگ !


چه غم انگیز
چه غم انگیز است پرستو به امید بهار كوچ می كند
چه غم انگیز است پرستو در قفس است
این پرستو شاید تو هستی كه تمام زندگیمی
این غم شاید عشق تو باشد
چرا غم تا وقتی شادی هست
ولی تو به من می گویی برو دیوانه
این ماجرای عشق هر روز من است
ای وای بر من

نوشته شده توسط سروین در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 10:9 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

اى كه رسیدهاى به او
با من خسته دل بگو
نقش خیال روى او
یاد وصال كوى او
چیست مگر سبوى تو
مستى و رنگ و بوى تو
واى كه نقش روى تو
از نظرم نمىرود
اى تو همه نگار من
بود تو اعتبار من
پاك كن این غبار من
تیرگى تبار من
اشك من و جلاى تو
دست من و دعاى تو
درد من و دواى تو، آه من و صفاى تو
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY