

















ویرانگر دل من .. .خانه ات آباد
واقعا دوستت دارم
گرچه شايد گاهي
چنين به نظر نرسد
اه شايد به نظررسد
كه عاشق تو نيستم
گاه شايد به نظر رسد
كه حتي دوستت هم ندارم
ولي درست در همين زمان هااست
كه بايد بيش از هميشه
مرا درك كني
چون در همين زمان هاست
كه بيش از هميشه عاشق تو هستم
ولي احساساتم جريحه دار شده است
با اين كه نمي خواهم
مي بينم كه نسبت به تو
سرد و بي تفاوتم
درست در همين زمان هاست كه مي بينم
بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود
اغلب كرده تو ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است
بسيار كوچك است
ولي آن گاه كه كسي را دوست داري
آن سان كه من تو را دوست داري
هركاهي ؛كوهي مي شود
و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد
كه دوستم نداري
خواهش مي كنم با من صبور باش
مي خواهم با احساساتم
صادق تر باشم
و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم
ولي با اين همه
فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي
كه هميشه
از همه راههاي ممكن
عاشق تو هستم

















































آخرین باری که او رادیدم گردنبند صلیبی به او هدیه کردم٬گفت:
من که دوست ندارم پس چرا به من هدیه میدهی؟
گفتم:
بر سر هر گور صلیبی می نهند.این صلیب رابرگردنت٬بالای قلبت بیاویز.زیرا آنجاگورستان عشق من است.


نوشته شده توسط سروین در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 15:12 موضوع | لینک ثابت
سلام ؛ حال من خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور، که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ... با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم، که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل ناماندگار بی درمانم ... تا یادم نرفته است بنویسم: دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود... خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم، دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد، اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست، رفتی پیش از آن که باران ببارد ... می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است! انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است... بی پرده بگویمت: چیزی نمانده است، من سی ساله خواهم شد ! گونه هایم از گرمی شراب گر گرفته است، می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند، بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟! هذیان می گویم ! نمی دانم... نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد، بی کنایه و ابهام، پس از نو می نویسم: سلام ! حال من خوب است، اما تو باور نکن ...
مرغ مهتاب مثل همیشه برای نیلوفران مرداب لالایی میخواندو ماه هم مثل همیشه بوسه هایش را نثار تنه ی مرده ی مرداب میکرد مرداب کم کم جان میگرفت من بزم زیبایشان را شاهد بودم شاهد آرامش نیلوفران بودم من دیدم که چه قدر آرام در آغوش مرداب خفته اند من شاهد بودم شاهد بودم که چگونه پیچک خورشید بر بزمشان سایه ای ارغوانی کشید و ماه رفت مهتاب رفت و مرداب و نیلوفرانش را به دست طلایی خورشید سپرد شاید ماه فکر کرد که بوسه های سردش برازنده ی تن مرده ی مرداب نیست که اینقدر راحت معشوقش را به بوسه های آتشین خورشید سپرد ای کاش کمی میماند و میدید که با هر بوسه ی خورشید مرداب هزار بار میمیرد ای کاش مهتاب میماند و میدید که نیلوفران زیبایش با چه تلاشی خودشان را در پناه سایه ی برگها میگیرند تا کمی فقط کمی بیشتر زنده بمانند ماه اگر میدید که چگونه مرداب در آغوش خورشید میمیرد هرگز نمیرفت ای کاش میماند ای کاش میدید آن سوی پنجره نگاهها سراب است و اقیانوس دست ها ،پل های التماس و خواهش... آن سوی پنجره می توان محبت را رایگان بین آدمها تقسیم کرد، بدون هیچ گونه چشم داشتی.. آن سوی پنجره هیچ لبی با لبخند غریبه نیست... آن سوی پنجره هیچ قلبی پوشالی نیست و هیچ دلی شکسته نمی شود... آن سوی پنجره فریاد آنقدر بی صداست که حرمت سکوت را نمی شکند... آن سوی پنجره بهار آن قدر مهربان است که باغ را به دست پاییز نمی سپارد...
آن سوی پنجره هر کس که گم کرده ای داشته باشد آن را در آینه می یابد... آن سوی پنجره تلخی فاصله ها پر می شود از شیرینی دیدار... آن سوی پنجره گنجشک های ایوان خانه ی مادر بزرگ به فکر فرار نیستند... آن سوی پنجره در امتداد جاده ی بی کسی به سر منزل گاه عشق و تمنا می توان رسید. آن سوی پنجره می شود پر گرفت،آری!پر گرفت تا اوج،تا بی نهایت... آن سوی پنجره می شود در عشق شکست،در عشق خرد شد و در عشق جاودان شد. به راستی آن سوی پنجره کجاست...................!؟ برای روز میلاد تن من، نمی خوام پیرهن شادی بپوشی برای روز میلادم اگر تو، به فکر هدیه ای ارزنده هستی بگو با من که با من زنده هستی که من بی تو نه آغازم نه پایان، تویی آغاز روز بودن من نمی خوام از گلهای سرخ و آبی، برایم تاج خوشبختی بیاری بذار از گرمی دستهای تنهات، بگیره هرم گرما بستر من تو ای تنها نیاز زنده موندن، بکش دست نوازش بر سر من سعی کن... اگه يه روز کسي بهت گفت دوست دارم سعي نکن بهش بگي دوستش داري اگه گفت عاشقتم سعي نکن عاشقش بشي اگه گفت همه ي زندگيش تويي سعي نکن همه ي زندگيش باشي ِ چون يه روز مياد و بهت ميگه ازت مُتنفرم ونوقت تو نمي توني سعي کني ازش متنفر بشي... 

به رسم عادت دیرینه حتی، برایم جام سرمستی بنوشی
منو با خود ببر تا اوج خواستن، بگو با من که با من زنده هستی
نذار پایان این احساس شیرین، بشه بی تو غم فرسودن من
به ارزش های ایثار محبت، به پایم اشک خوشحالی بباری
بذار با تو بسوزه جسم خسته ام، ببینی آتش و خاکستر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت، اگه خواستی بیایی دیدن من...

نوشته شده توسط سروین در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 21:59 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

اى كه رسیدهاى به او
با من خسته دل بگو
نقش خیال روى او
یاد وصال كوى او
چیست مگر سبوى تو
مستى و رنگ و بوى تو
واى كه نقش روى تو
از نظرم نمىرود
اى تو همه نگار من
بود تو اعتبار من
پاك كن این غبار من
تیرگى تبار من
اشك من و جلاى تو
دست من و دعاى تو
درد من و دواى تو، آه من و صفاى تو
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY